حكيم ابوالقاسم فردوسى
840
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
ازان نامور سدّ اسكندرى * جهانى برست از بد داورى برو مهتران خواندند آفرين * كه بىتو مبادا زمان و زمين ز چيزى كه بود اندران جايگاه * فراوان ببردند نزديك شاه نپذرفت از يشان و خود برگرفت * جهان مانده زان كار اندر شگفت [ ديدن اسكندر مرده را در ايوان ياكند زرد ] همى رفت يك ماه پويان به راه * برنج اندر از راه شاه و سپاه چنين تا بنزديك كوهى رسيد * كه جايى دد و دام و ماهى نديد يكى كوه ديد از برش لاژورد * يكى خانه بر سر ز ياقوت زرد همه خانه قنديلهاى بلور * ميان اندرون چشمهء آب شور نهاده بر چشمه زرّين دو تخت * برو خوابنيده يكى شور بخت بتن مردم و سر چو آن گراز * به بيچارگى مرده بر تخت ناز ز كافور زير اندرش بسترى * كشيده ز ديبا برو چادرى يكى سرخ گوهر بجاى چراغ * فروزان شده زو همه بوم و راغ فتاده فروغ ستاره در آب * ز گوهر همه خانه چون آفتاب هرانكس كه رفتى كه چيزى برد * وگر خاك آن خانه را بسپرد همه تنش بر جاى لرزان شدى * و زان لرزه آن زنده ريزان شدى خروش آمد از چشمهء آب شور * كه اى آرزومند چندين مشور بسى چيز ديدى كه آن كس نديد * عنان را كنون باز بايد كشيد كنون زندگانيت كوتاه گشت * سر تخت شاهيت بىشاه گشت سكندر بترسيد و برگشت زود * بلشكرگه آمد بكردار دود و ز ان جايگه تيز لشكر براند * خروشان بسى نام يزدان بخواند ازان كوه راه بيابان گرفت * غمى گشت و انديشهء جان گرفت همى راند پر درد و گريان ز جاى * سپاه از پس و پيش او رهنماى [ ديدن اسكندر ، درخت گويا را ] ز راه بيابان بشهرى رسيد * ببد شاد كآواز مردم شنيد همه بوم و بر باغ آباد بود * دل مردم از خرّمى شاد بود پذيره شدندش بزرگان شهر * كسى را كه از مردمى بود بهر برو همگنان آفرين خواندند * همه زرّ و گوهر برافشاندند همى گفت هر كس كه اى شهريار * انوشه كه كردى بما بر گذار بدين شهر هرگز نيامد سپاه * نه هرگز شنيدست كس نام شاه كنون كامدى جان ما پيش تست * كه روشن روان بادى و تن درست سكندر دل از مردمان شاد كرد * ز راه بيابان تن آزاد كرد بپرسيد از يشان كه ايدر شگفت * چه چيزست كاندازه بايد گرفت چنين داد پاسخ به دو رهنماى * كه اى شاه پيروز پاكيزه راى شگفتيست ايدر كه اندر جهان * كسى آن نديد آشكار و نهان درختيست ايدر دو بن گشته جفت * كه چونان شگفتى نشايد نهفت يكى ماده و ديگرى نرّه اوى * سخن گو بود شاخ با رنگ و بوى